سلام چند تا داستان از گونه های فلش فیکشن و و میکروفیکشن برایتان می گذارم. و همین طوری
شعری کوتاه...
صحرا دریای خون
بر دوش کودکان
گرگها
گلوی دنیا را می درند
----------------------------
مترسک
پیرمرد را که بیرون انداختند، کلاغ ها او را با خودشان بردند. هوا آنقدر سرد بود که مجبور شدند او را در
آغوش بگیرند. اما تا صبح همشان مردند.
حالا چندسالی است پیرمرد همان جایی که کلاغ ها را دفن کرد ایستاده است و تکان نمی خورد.
.
لبه پنجره نشستم. همان جایی که دفعه قبل به حیاط پرت شده بودم و کلاغ ها خندیده بودند. حیاط را
که نگاه کردم کلاغ ها ردیف کش روی دیوار نشسته بودند. آنقدر منتظر ماندم تا خوابشان برد. خودم را
پرت کردم.
بچه موش ها
گربه ماده ها که حامله می شدند، قصاب باشی آنها را می کشت و بچه هاشان را به جای بچه موش
به خورد گربه نرها می داد.
چند سال بعد گربه ماده ها که حامله می شدند، قصاب باشی آنها را نمی کشت. گربه نرها گربه
ماده ها را می کشتند و بچه هاشان را به خیال بچه موش می خوردند.
نه. این شروعی دوباره نیست برای بامداد که مدتهاست شروع کرده . خانه تکانی سال نو همه چیز را با
خودش برد.
---------------------------------------
و هیچ ربطی
نه به من دارد
نه
تمام
آدم های دیگر
و سیبی
که
بازیچه
دست
شیطان می شود
نه
هیچ ربطی
به
اوهم...
نه تمام حوا های دیگر
-------------------------------------------
هیهات می کشم
به قبیله قابیل
راه پدر می روند
استواری بی استواریشان در تزلزل کلامشان
که
نمی دانند از کجا استواریش را وام می گیرد.
بهت رویاهای از خواب درآمده شان
زندگی خواسته خودشان را هم فرا گرفته
خوابند بی خبران
و
من
احمق تر از تمام انسان ها
که دارم داد می زنم برای آنها
که
محکوممان می کنند به...
آآآه
گیجم
حالی برایم نمانده
آهای هابیل ها
از شما بیزارم
از سکوتتان در برابر مرگ
تقدیر
لیدر می شود
خودتان را فدا می کنید
برای آنها که فراموشتان می کنند
در
روزمرگیشان
نه آرزو می شوی
نه رویای کودکی
که
وقتی بزرگ می شود
شبیه تو باشد.
نه حتی ای هابیل
هابیل پدر
دختری هم که قرار بود زن تو باشد
برایت نگریست
پدرت
بعد از سالی تو را فراموش کرد
و
مادرت
دوباره
پسری زائید
و
بعد سالیان سال
فرشتگان شک کردند به گناه قابیل
آهای هابیل ها
از شما بی زارم
برای که خودتان را فدا می کنید
نه از قبیله هابیلم
نه از قبیله قابیل
بیابانم
لخت و عور
زاده آفتاب داغ
کویرم
که سیلی می زند بر صورت دریا
و مغرورانه می بالد
به آنچه دارد و دریا ندارد.
مشتی خاک
و چندتا بوته خار
و لبانی ترک بسته
که مغرورانه دل بر رحمت دریا ندارد
کویرم
ردپای لیلی و مجنون به تن دارم
کویرم
خشکم
مرد می خواهد
پا بر من گذارد
ولی آنکس که می آید
ردپایش
بی خبر حتی که خود داند...
دلی مغرور دارم
مرد می خواهد پا بر من گذارد